#با_پای_دل
#باکاروان_اربعین
#ناب_11
#دلنوشته_کربلا
چند خطی در مورد فراق کربلا…
خیلی دلم تنگه واسه کربلا…واسه غروب کربلا دلم تنگه…
آخه تا حالا نرفتم…
البته نرفتن یه درده و رفتن صد تا درد-اینو من نمیگما اونا که رفتن میگن…
چند روز پیش یکی از دوستانم از کربلا برگشت-از زبون اون میگم:
(اینارو آروم بخونید و با چشم دل)
میگه اونجا که میری حاجت ها رو یادت میره و میشی تشنه معرفت…
از دنیا جدا میشی-امامت رو حس میکنی…
یه چیز جالب تر میگه:اونجا دیگه روضه نیاز نیست-بی اختیار گریه میکنی…
بزرگانمون میگن:یه کم اهل دل باشی اونجا میبینی…
چی رو؟مصیبت های کربلا رو…قتلگاه رو…زینب رو…
عباس رو….
علی اکبر رو و علی اصغر رو…
ولی چه کنم که بار گناهان اجازه رفتن به منه رو سیاه نمیده…
فقط باید از بقیه بشنوم و بسوزم…
چند سالی در فراق کربلایت مانده ام
در فراق گنبد و صحن و سرایت مانده ام
بار سنگین گناهانم بُوَد بر شانه ام
لطف تو بوده که در حال و هوایت مانده ام
این همه پیمان شکستنهای من را دیده ای
من فقط در حسرت لطف و سخایت مانده ام
این همه نا مهربانی ها تو از من دیده ای
در تعجب ز آن همه مهر و وفایت مانده ام
جان زهرا گوشه چشمی بر دل زارم نما
هر چه هم بد باشم اما در عزایت مانده ام
یا حسین ارباب ، من را هم دگر راهی نما
من به عشق مرقد و پایین پایت مانده ام
فراق کربلا